همه چيز رو دوباره مرور ميكنه. «كجا اشتباه كردم؟ من كه سعي كردم درست
زندگي كنم؟ مسؤوليتهايي رو پذيرفتم كه وظيفهم نبوده. از خواستههاي مشروع و
برحقم گذشتم. حاضر نشدم به خاطر پول دروغ بگم. حاضر نشدم سرمايهي كوچولوم
رو حتي توي بانك بذارم و ازش سود بگيرم. عمداً و براي خنك كردن دلم كسي رو آزار
ندادم. صبوري كردم با تمام وجودم سعي كردم درستكار باشم. «او» رو در نظر داشتم.
لحظههايي كه خسته شدم، بريدم بخاطر «او» بخاطر از دست ندادن محبتش موندم.
ميتونستم برم نه؟ ميتونستم با زبانم بعضيها رو چنان بسوزونم كه آه از نهادشون
بلند بشه. ولي ... نكردم ... ميتونستم و نكردم ... پس چرا كارا هر چه بيشتر پيچ
ميخوره؟ چرا انگار همه چيز داره خرابتر ميشه؟ چرا گاهي از افسردگي ناي نفس
كشيدن هم ندارم؟ چرا هرچي بيشتر ميدوم كمتر به دست ميارم؟ احساس ميكنم
ديگه از پس زندگي بر نميام ... چرا اينقدر ساكته؟ چرا انگار فراموش كرده يه موجودي
رو خلق كرده؟ همينطوري ولم كرده؟ كجاي كارم اشتباه بوده؟ اين تلاش آخرم هم
نتيجه نداد چه مدته كه طرحم رو به كميته ارزشيابي ... دادم ولي گويا شركت
نپذيرفته منم حاضر نيستم ديگه زنگ بزنم. حالا بايد با اين همه بدهي چه كنم؟» باز
توي خيابونه بين اين قدم تا قدم بعديش هزار سال فاصلهست. اما اين افكار با سرعت
نور توي سرش ميچرخن. هوا تاريكه. توي پاييز زود شب ميشه. چقدر خيابون
شلوغه. مثل هميشه. مردم واسه خودشون توي خيابون ميچرخن انگار اصلا مهم
نيست كه يه روح بزرگ ... داره توي يه جسم كوچيك احساس خفگيش رو فرياد
ميزنه. انگار براي هيچ كس مهم نيست ... به اطراف نگاه ميكنه دنيا با اين بزرگي
چقدر براش كوچيك شده! اما علاوه بر اين همه آدم موجودات ديگهاي هم توي خيابون
هستن ... هول شدن مشوشن دور او ميچرخن، نگرانشن! هر بار كه نگاه
بيهدفش رو بالا مياره اونا چند بار جا به جا ميشن و دستاشونو به هم فشار
ميدن ... انگار منتظرن او كاري بكنه ...
...
ديگه واقعا دلتنگي كلافهش كرده سرش رو بالا مياره نگاهش رو به آسمون سرمهاي
– بنفش – مشكي ميندازه دور و برش غوغايي به پا ميشه ... حيف كه اونا رو
نميبينه. چشماش داغ شده تارهاي صوتيش آرام حركت ميكنن از ته قلبش ميگه:
«خدايا ...» و بقيه به سرعت توي سرش مياد «كاري كن طرحم قبول بشه» سكوت
حكمفرما ميشه ... انگار كار دنيا متوقف شده و همين يه بندهست كه توي دنيا داره
خدا رو صدا ميزنه. فرشتهها زانو ميزنن و از شوق اشك ميريزن. حضوري ...
ندايي ... همه به احترام و خشوع ميايستند: « چرا صدايم نميكني؟ صدايت را از
من دريغ ميكني. تو را عاشقانه دوست دارم چرا از من نميخواهي؟ با من بگو هر
چه در دل داري. فرياد بزن ... شكوه كن ... درد و دل كن ... دعوا كن ... ولي بگو ... با
من بگو ... فقط من ... حرف بزن به صداي تو كه اسم مرا ميبرد مشتاقم ... برايت
بهترينها را ميخواهم ... و بهترينها منم ... من عاشقم ... تو هم عاشق باش».
...
چيزي رو حس ميكرد كه نميدونست چيه. احساس غريبي داشت توي سينهش
حس غريبي كه باعث شده بود نفس نفس بزنه. نميدونست اين احساس خوبه يا بد.
نا خودآگاه به موبايلش نگاه كرد موبايل زنگ زد. مو بر اندامش سيخ شد. دلش
ميخواست پرتابش كنه توي جوي آب! جواب داد: «بله ... خودم هستم» شنيد: «...
پذيرفته ... فردا 10 صبح ... اصل كارت ملي و ... عقد قرارداد ...» سرش سنگين بود.
يه عالمه اشك توي چشماش موج ميزدن و ميخواستن مثل سيل بيرون بريزن «
نه ... اينجا خيابونه ... نه اينجا نه ... اينجا نه» سرش رو بالا آورد . به آسمون كه حالا
كاملا مشكي شده ... نگاه كرد. توان حرف زدن نداشت حتي نميتونست شكر كنه.
تلفن هنوز رو به روي صورتش بود. ديگه مهم نيست كه اينجا خيابونه ... اجازه داد
اشكهاش بريزن همون جا ... توي ميدان وليعصر، كنار همون درختايي كه لابهلاشون
چراغاي آبي و سفيد كار گذاشتن. ... عاشق كه اهل ملاحظه نيست.
...
و يه لشگر آدم همزمان در دو جهت مخالف در حركتن و متعجب دزدكي نگاهش ميكنن.
و ... دو نفر همزمان دارن ميگن:
«ميدوني كه اگه نميخواستي هم بهت ميدادم ....
من فقط مشتاق صداي تو بودم .... عاشقتم»
«ميدونم كه اگه نميخواستم هم بهم ميدادي .....
تو فقط منتظر صداي من بودي ..... عاشقتم»
حيف كه نميتونه ببينه توي دنياي موازي چه هياهويي به پاست.