نمی دونم چندمه ... احتمالاً 11/10 باشه پنج شنبه شب
باید یه چیزی رو بهت بگم ... من ناامید شدم. از تو ... در واقع از خودم. ... کفره؟ بذار بگم ... یه قراری داشتم با خودم باید با تو حرف بزنم حتی اگه گله باشه. حالا هم دارم بهت می گم ناامید شدم دیگه ... تو ... حتی تو هم کمکم نمی کنی! برای اینکه آدم بهتری بشم ... انگار یه موج افسردگی تو راهه ... هوا ابری و سرده ... همه مریضن ... من ناامید و خسته ام و تو انگار اصلاً نمی بینی منو ... یا انگار اصلاً برات اهمیت ندارم ... چون ابراهیم، محمد، علی، فاطمه، یوسف ... حسین نیستم؟ پس اهمیت ندارم؟ منو خلق کردی و ولم کردی توی دنیا که هر چه پیش آمد؟... که زندگیم رو هرز بدم؟ هرچی فریاد می زنم هیچی نمیگی فقط نوشتي اونا كافرن ... خودشون كافر شدن ... خستهم ... از تو هم خستهم ... اگه امشب بميرم با چيزايي كه نوشتم يه سر ميرم تو جهنم ... ولي ديگه اهميت نداره ... دلم ميخواست پزشك بشم ... جراح عمومي ... نشد ... دلم ميخواد زبان رو تكميل كنم، موسيقي ياد بگيرم، دانشگاه برم، برنامهنويسي ياد بگيرم نميشه . و ... من تلاش كردم از چيزايي كه دارم استفاده بكنم ولي ... مثل هميشه تا با يه برنامهريزي كاري رو شروع ميكنم همه چيز سر راهم قد علم ميكنه. مثل فيلم نمايش ترومن ... موقعي كه ميخواست از شهر خارج بشه هزار تا ماشين جلوش سبز ميشدن!!! همه چيز مزخرفه ... زندگيم يه شوخي بي مزه مسخرهست. همه چيز بيمعنيه ... خوردن .. خوابيدن .. بيدار شدن .. زندگي كردن ... ... ... ... نماز خوندن! ....
به سكوتت ادامه بده و شاهد ضايع شدن بندهت باش ... گويا برات هيچ اهميتي ندارم. نگو «نشانهها را چنين واضح فرستاديم» چون من نميفهمم چي گفتي ... من منظورت رو نميفهمم ... بعداً نگي حجت رو تموم كرده بودما ... من حرفات رو نفهميدم
.
.
.
.
.
.
.خدايا منو ببخش
ديشب موقع خواب خيلي بد باهات حرف زدم ...
تمام بيعرضگيهاي خودم رو انداختم گردن تو ... حرفايي زدم كه به هيچكدومش معتقد نبودم. اما چون دلتنگ بودم گفتم. ميدونم كه تو خدايي و من بايد پروا داشته باشم ولي معبود بزرگوارم ... تو گفتي كه هر چه ميخواهد دل تنگت بگو. من گستاخ و نافرمان نيستم ... من فقط
كم طاقت و نادانم.
آخه من بايد با تو حرف بزنم ... حتي اگه قهرم! و تو بهتر از هر كس ديگه توي تمام عالم حال دلم رو ميفهمي.
... بهت گفتم برات اهميت ندارم ... گفتم بندههايي رو كه دوست داشتي خلق كردي و بقيه مثل من برات مهم نيستن ... بود و نبودمون برات اهيمت نداره و من خودمو مسخره كردم كه هي دنبالت ميدوم و عشقت رو ميخوام ... چون من بهتر نميشم ... حتي ... حتي تصميم گرفتم براي نماز صبح هم از جام بلند نشم!!!!
صبح موبايلم زنگ زد. خاموشش كردم و خوابيدم. قرار نيست براي نماز بيدار شم. ناسلامتي قهرم!!! چند دقيقه بعد مامان داشت ناله ميكرد پريدم و پيدارش كردم!!! خوابم كاملا پريده بود. خندهم گرفته بود. اينو ميذارم به حساب اينكه داري ميگي: خره تو برام مهمي ... برام اهميت داري ... (ميدونم كه اينطوري حرف نميزني ميدونم كه تو از تمام تصورات من منزهي ولي اجازه بده اينطور فكر كنم اينطور احساس محبت بيشتري بهت دارم مگه نه اينكه رابطه بنده و خالق نزديك ترين رابطه بين دو موجوده؟) ممنون ... منو ببخش و حرفام رو به دل نگير. آخه من به غير تو كسي رو ندارم كه بهش غر بزنم. من فقط يه بندهم تنها و بي پناه و تو خدايي بزرگ و بينياز.
با تمام نقص ها و گناهام چشم اميد به بخشايش تو دارم. آشتي؟
جمعه نميدونم 12 يا 13 يا 14 دي 87

