تبليغاتX
ستون حنانه

نمی دونم چندمه ... احتمالاً 11/10 باشه پنج شنبه شب

باید یه چیزی رو بهت بگم ... من ناامید شدم. از تو ... در واقع از خودم. ... کفره؟ بذار بگم ... یه قراری داشتم با خودم باید با تو حرف بزنم حتی اگه گله باشه. حالا هم دارم بهت می گم ناامید شدم دیگه ... تو ... حتی تو هم کمکم نمی کنی! برای اینکه آدم بهتری بشم ... انگار یه موج افسردگی تو راهه ... هوا ابری و سرده ... همه مریضن ... من ناامید و خسته ام و تو انگار اصلاً نمی بینی منو ... یا انگار اصلاً برات اهمیت ندارم ... چون ابراهیم، محمد، علی، فاطمه، یوسف ... حسین نیستم؟ پس اهمیت ندارم؟ منو خلق کردی و ولم کردی توی دنیا که هر چه پیش آمد؟... که زندگیم رو هرز بدم؟ هرچی فریاد می زنم هیچی نمی‌گی فقط نوشتي اونا كافرن ... خودشون كافر شدن ... خسته‌م ... از تو هم خسته‌م ... اگه امشب بميرم با چيزايي كه نوشتم يه سر مي‌رم تو جهنم ... ولي ديگه اهميت نداره ... دلم مي‌خواست پزشك بشم ... جراح عمومي ... نشد ... دلم مي‌خواد زبان رو تكميل كنم، موسيقي ياد بگيرم، دانشگاه برم، برنامه‌نويسي ياد بگيرم نمي‌شه . و ... من تلاش كردم از چيزايي كه دارم استفاده بكنم ولي ... مثل هميشه تا با يه برنامه‌ريزي كاري رو شروع مي‌كنم همه چيز سر راهم قد علم مي‌كنه. مثل فيلم نمايش ترومن ... موقعي كه مي‌خواست از شهر خارج بشه هزار تا ماشين جلوش سبز مي‌شدن!!! همه چيز مزخرفه ... زندگيم يه شوخي بي مزه مسخره‌ست. همه چيز بي‌معنيه ... خوردن .. خوابيدن .. بيدار شدن .. زندگي كردن ... ... ... ... نماز خوندن! ....

به سكوتت ادامه بده و شاهد ضايع شدن بنده‌ت باش ... گويا برات هيچ اهميتي ندارم. نگو «نشانه‌ها را چنين واضح فرستاديم» چون من نمي‌فهمم چي گفتي ... من منظورت رو نمي‌فهمم ... بعداً نگي حجت رو تموم كرده بودما ... من حرفات رو نفهميدم

.

.

.

.

.

.

.خدايا منو ببخش

ديشب موقع خواب خيلي بد باهات حرف زدم ...

تمام بي‌عرضگي‌هاي خودم رو انداختم گردن تو ... حرفايي زدم كه به هيچكدومش معتقد نبودم. اما چون دلتنگ بودم گفتم. مي‌دونم كه تو خدايي و من بايد پروا داشته باشم ولي معبود بزرگوارم ... تو گفتي كه هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو. من گستاخ و نافرمان نيستم ... من فقط

                                           كم طاقت و نادانم.

آخه من بايد با تو حرف بزنم ... حتي اگه قهرم! و تو بهتر از هر كس ديگه توي تمام عالم حال دلم رو مي‌فهمي.

... بهت گفتم برات اهميت ندارم ... گفتم بنده‌هايي رو كه دوست داشتي خلق كردي و بقيه مثل من برات مهم نيستن ... بود و نبودمون برات اهيمت نداره و من خودمو مسخره كردم كه هي دنبالت مي‌دوم و عشقت رو مي‌خوام ... چون من بهتر نمي‌شم ... حتي ... حتي تصميم گرفتم براي نماز صبح هم از جام بلند نشم!!!!

صبح موبايلم زنگ زد. خاموشش كردم و خوابيدم. قرار نيست براي نماز بيدار شم. ناسلامتي قهرم!!! چند دقيقه بعد مامان داشت ناله مي‌كرد پريدم و پيدارش كردم!!! خوابم كاملا پريده بود. خنده‌م گرفته بود. اينو مي‌ذارم به حساب اينكه داري مي‌گي:‌ خره تو برام مهمي ... برام اهميت داري ... (مي‌دونم كه اينطوري حرف نمي‌زني مي‌دونم كه تو از تمام تصورات من منزهي ولي اجازه بده اينطور فكر كنم اينطور احساس محبت بيشتري بهت دارم مگه نه اينكه رابطه بنده و خالق نزديك ترين رابطه بين دو موجوده؟) ممنون ... منو ببخش و حرفام رو به دل نگير. آخه من به غير تو كسي رو ندارم كه بهش غر بزنم. من فقط يه بنده‌م تنها و بي پناه و تو خدايي بزرگ و بي‌نياز.

با تمام نقص ها و گناهام چشم اميد به بخشايش تو دارم. آشتي؟

جمعه نمي‌دونم 12 يا 13 يا 14 دي 87

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 23:54 |

همه چيز رو دوباره مرور مي‌كنه. «كجا اشتباه كردم؟ من كه سعي كردم درست

زندگي كنم؟ مسؤوليت‌هايي رو پذيرفتم كه وظيفه‌م نبوده. از خواسته‌هاي مشروع و

برحقم گذشتم. حاضر نشدم به خاطر پول دروغ بگم. حاضر نشدم سرمايه‌ي كوچولوم

رو حتي توي بانك بذارم و ازش سود بگيرم. عمداً و براي خنك كردن دلم كسي رو آزار

ندادم. صبوري كردم با تمام وجودم سعي كردم درستكار باشم. «او» رو در نظر داشتم.

لحظه‌هايي كه خسته شدم، بريدم بخاطر «او» بخاطر از دست ندادن محبتش موندم.

مي‌تونستم برم نه؟ مي‌تونستم با زبانم بعضي‌ها رو چنان بسوزونم كه آه از نهادشون

بلند بشه. ولي ... نكردم ... مي‌تونستم و نكردم ... پس چرا كارا هر چه بيشتر پيچ

مي‌خوره؟ چرا انگار همه چيز داره خرابتر مي‌شه؟ چرا گاهي از افسردگي ناي نفس

كشيدن هم ندارم؟ چرا هرچي بيشتر مي‌دوم كمتر به دست ميارم؟ احساس مي‌كنم

ديگه از پس زندگي بر نميام ... چرا اينقدر ساكته؟ چرا انگار فراموش كرده يه موجودي

رو خلق كرده؟ همينطوري ولم كرده؟ كجاي كارم اشتباه بوده؟ اين تلاش آخرم هم

نتيجه نداد چه مدته كه طرحم رو به كميته ارزشيابي ... دادم ولي گويا شركت

نپذيرفته منم حاضر نيستم ديگه زنگ بزنم. حالا بايد با اين همه بدهي چه كنم؟» باز

توي خيابونه بين اين قدم تا قدم بعديش هزار سال فاصله‌ست. اما اين افكار با سرعت

نور توي سرش مي‌چرخن. هوا تاريكه. توي پاييز زود شب مي‌شه. چقدر خيابون

شلوغه. مثل هميشه. مردم واسه خودشون توي خيابون مي‌چرخن انگار اصلا مهم

نيست كه يه روح بزرگ ... داره توي يه جسم كوچيك احساس خفگيش رو فرياد

مي‌زنه. انگار براي هيچ كس مهم نيست ... به اطراف نگاه مي‌كنه دنيا با اين بزرگي

چقدر براش كوچيك شده! اما علاوه بر اين همه آدم موجودات ديگه‌اي هم توي خيابون

هستن ... هول شدن مشوشن دور او مي‌چرخن، نگرانشن! هر بار كه نگاه

بي‌هدفش رو بالا مياره اونا چند بار جا به جا مي‌شن و دستاشونو به هم فشار

مي‌دن ... انگار منتظرن او كاري بكنه ...

...

ديگه واقعا دلتنگي كلافه‌ش كرده سرش رو بالا مياره نگاهش رو به آسمون سرمه‌اي

– بنفش – مشكي ميندازه دور و برش غوغايي به پا مي‌شه ... حيف كه اونا رو

نمي‌بينه. چشماش داغ شده تارهاي صوتيش آرام حركت مي‌كنن از ته قلبش مي‌گه:

«خدايا ...» و بقيه به سرعت توي سرش مياد «كاري كن طرحم قبول بشه» سكوت

حكمفرما مي‌شه ... انگار كار دنيا متوقف شده و همين يه بنده‌ست كه توي دنيا داره

خدا رو صدا مي‌زنه. فرشته‌ها زانو مي‌زنن و از شوق اشك مي‌ريزن. حضوري ...

ندايي ... همه به احترام و خشوع مي‌ايستند: « چرا صدايم نمي‌كني؟ صدايت را از

من دريغ مي‌كني. تو را عاشقانه دوست دارم چرا از من نمي‌خواهي؟ با من بگو هر

چه در دل داري. فرياد بزن ... شكوه كن ... درد و دل كن ... دعوا كن ... ولي بگو ... با

من بگو ... فقط من ... حرف بزن به صداي تو كه اسم مرا مي‌برد مشتاقم ... برايت

بهترين‌ها را مي‌خواهم ... و بهترين‌ها منم ... من عاشقم ... تو هم عاشق باش».

...

چيزي رو حس مي‌كرد كه نمي‌دونست چيه. احساس غريبي داشت توي سينه‌ش

حس غريبي كه باعث شده بود نفس نفس بزنه. نمي‌دونست اين احساس خوبه يا بد.

نا خودآگاه به موبايلش نگاه كرد موبايل زنگ زد. مو بر اندامش سيخ شد. دلش

مي‌خواست پرتابش كنه توي جوي آب! جواب داد: «بله ... خودم هستم» شنيد: «...

پذيرفته ... فردا 10 صبح ... اصل كارت ملي و ... عقد قرارداد ...» سرش سنگين بود.

يه عالمه اشك توي چشماش موج مي‌زدن و مي‌خواستن مثل سيل بيرون بريزن «

نه ... اينجا خيابونه ... نه اينجا نه ... اينجا نه» سرش رو بالا آورد . به آسمون كه حالا

كاملا مشكي شده ... نگاه كرد. توان حرف زدن نداشت حتي نمي‌تونست شكر كنه.

تلفن هنوز رو به روي صورتش بود. ديگه مهم نيست كه اينجا خيابونه ... اجازه داد

اشك‌هاش بريزن همون جا ... توي ميدان وليعصر، كنار همون درختايي كه لابه‌لاشون

چراغاي آبي و سفيد كار گذاشتن. ... عاشق كه اهل ملاحظه نيست.

 ...

و يه لشگر آدم همزمان در دو جهت مخالف در حركتن و متعجب دزدكي نگاهش مي‌كنن.

 

و ... دو نفر همزمان دارن مي‌گن:

  «مي‌دوني كه اگه نمي‌خواستي هم بهت مي‌دادم ....

                                                   من فقط مشتاق صداي تو بودم .... عاشقتم»

  «مي‌دونم كه اگه نمي‌خواستم هم بهم مي‌دادي .....

                                                    تو فقط منتظر صداي من بودي ..... عاشقتم»

 

حيف كه نمي‌تونه ببينه توي دنياي موازي چه هياهويي به پاست.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 17 آبان1387 و ساعت 23:1 |

از دوستش جدا شد. با لبخند و بعد از كلي گفتن و خنديدن و تجسم صحنه‌هاي  خنده‌دار. هميشه وقتي با هم هستن از يه موقعيت كوچولو داستان‌هاي كوچولوي خنده‌داري مي‌سازن. دوستش هم كه قدرت تخيل بالايي داره ريسه مي‌ره. گاهي داستان‌هايي سر هم مي‌كنن كه فقط توي كارتون‌ها ممكنه اتفاق بيفته!!!

از دوستش جدا شد. با لبخند ... باهم دست دادن و ... خداحافظ رفيق و به محض اينكه روش رو برگردوند دوباره خودش بود، با همون غم غريب هميشگي. وسط ميدان وليعصر با اون درختايي كه لابه‌لاش چراغاي آبي و سفيد كار گذاشتن  ... يه دنيا سكوت ... يه دنيا دلتنگي ... يه دنيا غم ... يه دنيا «چه كار كنم؟» يه لشگر آدم همزمان در دو جهت مخالف در اطرافش در حركتن.  پياده مي‌ره تا چهار راه انقلاب. جديداً اين كار رو شروع كرده. هر وقت مي‌رسه وليعصر پياده مي‌ره ... با همون قلب سنگين  ... چشم هاي بي فروغ، صورت بي لبخند.

چقدر عجيبه آدمي كه اينقدر بي‌علاقه‌ست به اين دنيا، بي دعوت دنيا اومده!!! عجب دنياي غريبيه ... سينما فيلم دعوت رو روي پرده داره! ... بهش نگاه مي‌كنه ولي فقط نگاه مي‌كنه ...

«اينجا چكار مي‌كنم؟» ... «نمي‌خوام باشم» ... «بايد برم» ... يه چيزي توي گوشش زمزمه مي‌كنه ... شايد هم خودشه كه از زبان كسي توي گوش دلش مي‌خونه: «بايد بموني» ... «بايد» ... «تو عاشقي» ... «عاشق بمون» ... «اينجا بمون چون من اينطور مي‌خوام» .. «چون منم عاشقم». جواب نمي‌ده ... نه مي‌گه نه، ...  نه مي‌گه آره فقط ساكت مي‌شه

چشماش غصه دارن. دوست دارن ببارن. نه ... اينجا نميشه. اين چه حسيه كه رهاش نمي‌كنه؟

دنيا چقدر خاليه ... همچنان پياده مي‌ره ... فقط خدا هست ... ياد پيغام خوش آمد موبايلش مي‌افته : «اني قريب»

قريب. ...

           قريب! ...  

                        قريب؟ ولي چقدر ساكت

...

وسط شلوغي ايستاده از هر طرف فشار وارد مي‌شه اما اون اينجا نيست اصلا در اين زمان و مكان نيست. چشماش روي آسمون ثابت مي‌مونه ... منتظر ... بدون حرف ... بدون اشك .... اتوبوس حركت مي‌كنه و اونو با خودش مي‌بره

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 23:46 |

وای خدای من ...

چقدر توي اين دنيا زندگي كردن هراس انگيزه! يه خروار آدم كه خيل عظيمي از اونا به

شدت گرفتار گناهن ... همه ما بدي‌ها و خوبي هايي داريم اما بعضي ها شديداً

گرفتارن. انگار دنيا بين دو قطب افراط و تفريط سرگردانه و عده متوسط الحالش كمن.

نه به عده اي كه حتي كوچكترين ارزش‌هاي اخلاقي براشون بي معنا شده ... نه به

عده‌اي كه حتي حلال خدا رو هم حرام مي‌كنن ... انگار مي‌خوان از خدا مومن تر

باشن!

قسمت ترسناك قضيه وجود اين مسايل نيست، ترسناك اينه كه اگر حواست رو جمع

نكني، خيلي راحت تو هم مي‌شي يكي مثل اونا ... اين خيلي وحشتناكه كه آدم

احساس كنه با يه لحظه غفلت يا بي‌توجهي به باورهاش، تبديل به يكي از اون

هيولاهايي مي‌شه كه سرزنششون مي‌كرده!

 

گاهي فكر مي‌كنم چند تا كار هست كه بي‌توجه به معنيش همينطوري طوطي وار

انجامشون مي‌دم؟؟؟ يا چند تا كار هست كه معنيش رو مي‌دونم اما خودمو به نفهمي

مي‌زنم؟؟؟ چند بار تو زندگيم آگاهانه حضور خدا رو ناديده گرفتم ... از سكوتش سوء

استفاده كردم؟ چند بار مي‌دونستم دارم اشتباه مي‌كنم و اصلا بهش فكر نكردم چون

مي‌خواستم اون كار رو بكنم؟

        و ...

             چقدر مرگ نزديكه

                                       و ...

                                                چقدر من غافلم!!!

 

خودمونيم اينجا غريبه نيست ... واقعا مي‌ترسم ...

                     نه از اجتماع ... نه از آدماي بد ... نه از شرايط

                                                                             از خودم

                                                                                         پناه بر خدا!

                                                                      تا حالا رعب آورتر از خودم نديدم

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 7 شهریور1387 و ساعت 10:12 |

با سلام به همه دوستان خوبم

يه مدت – گويا طولاني -  نبودم از همه عزيزانم كه هي اومدن اينجا و هي ديدن آپ

نكردم و هي فحش ندادن و فقط پيغام‌هاي محبت آميز برام گذاشتن ممنونم و در

ضمن عذر خواهي مي‌كنم

از دوستاني هم كه اومدن و پيغام نذاشتن و فحش دادن يا اصلا نيومدن هم ممنون (اي بي معرفتها)

 

و يه توضيح اين وبلاگ رو ساختم تا فقط دلنوشته توش باشه. كار دل هم كه حساب و

كتاب نداره يه وقت يه عالمه حرف واسه گفتن داره يه وقت لال مي‌شه و فقط نگاه

مي‌كنه و حرف گوش نمي‌ده،

 

نمي‌خوام مقيد به آپ كردن باشم تا نوشته ها واقعا دلنوشته باشه نه رفع تكليف.

 

اما لطف كنيد و سر بزنيد و اگه دوست داشتيد دلتنگي‌هاتون رو برام بنويسيد

 

                                                                          عبور نگاه سبزتان را سپاس

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 7 شهریور1387 و ساعت 10:0 |

خدایا سلام

 

تا بحال بهت گفتم چقدر شرمسارم؟

 

چرا؟ چون تو اینقدر دوستم داری و من تو را دوست ندارم!

 

محبوبم! تو تنها و تنها کسی هستی که بدون هرگونه چشمداشت مرا دوست داری.

 

برای تو مهم نیست

 

که من کی هستم، چقدر ثروت و تحصیلات دارم، چه لباسی می پوشم، چقدر آدم

 

خوبی هستم، با چه

 

کسانی در ارتباط هستم، چقدر اشتباه می کنم، تو را سپاس می گذارم؟ تنهایی ات

 

را پر می کنم؟ ...

 

تو نیازی به من نداری. برایت مهم نیست که حتی دوستت دارم یانه، اصلاً به وجود تو

 

آگاهم؟ تو را باور دارم یا نه؟

 

تو برای خودت هیچ چیز نخواستی.

 

تو ... تو فقط مثل یک خالق ... بی ادعا و بی توقع، مخلوقت را دوست داری،

 

                                                                                      با همه جهالتش ...

 

چطور شرمسار نباشم؟

 

محبت های تو را درک نمی کنم. عمرم، این هدیه تکرار نشدنی تو را،

 

                                                                             ارزان به غصه می فروشم.

 

یکبار صدایت می کنم، ده بار اجابت می کنی، ده بار صدایم می کنی،

 

                                                                                  یکبار پاسخ نمی گویم!

 

اگر خواندم و پاسخ گفتی، پس هستی و اگر تاخیر کردی در اجابتم،

              

                                                                             گوساله پرست می شوم!

 

در سختی نامت را فریاد می زنم ولی باور ندارم که می آیی!

 

                                                                         تا زمانی که واقعا می آیی ...

 

و جالب اینجاست که همیشه به موقع آمده ای ...

 

                                                          و من این را خوب می دانم ...

                            

                                                                                       و باز تشویش دارم!

 

زمانی که رانده از همه جا و از روی ناچاری به درگاه تو باز می گردم به جای آنکه

 

بپرسی «چرا گناه کردی؟» می گویی: «پس چرا دیر آمدی عفوت کنم»

 

                                                                و بلادرنگ در خانه ات را می گشایی

 

ای کاش ... ای کاش ... ای کاش ... ای کاش ...

 

کسر کوچکی از محبتی را که به من داری، به توداشتم ...

 

آنگاه سرم را بالا می گرفتم و فریاد می زدم:

 

                                                                  من عــــاشـــقم

 

 

تا کی تمنای عشق تو را فریاد کنم؟

 

 

هان، ای طبیب عاشقان، دستی فروکش بر برم          تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بربرم

 

بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را                     افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم

 

بی لطف و دلداری تو، یارب، چه می لرزد دلم!             در شوق خاک پای تو،یارب، چه می گردد سرم!

 

پیشم نشین، پیشم نشان، ای جان جان جان جان     پُر کن دلم گر کشتیم، بیخم ببُر گر لنگرم

 

گه در طواف آتشم، گه در شکاف آتشم                      باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم

 

توضیح:

این چند بیت از غزل 1373 دیوان شمس انتخاب شده است.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 1:34 |

سلام

 

یک پیراهن ساده و سفید و بلند به تن دارم، در یک دشت وسیع، روی یک مکان

 

مرتفع. دشت پر از گلهای وحشی است که اسم هیچکدام را نمی دانم. آنقدر بالا

 

هستم که ابرهای پراکنده بهاری خیلی نزدیکند. آفتاب مستقیم نمی تابد. یک تکه ابر

 

نازک روی آن را پوشانده. هوا آبی است و نسیم ملایمی می وزد. عطر گیاهان را

 

حس می کنم. باد پیراهنم را تکان می دهد و وجودم را نوازش می کند. نفس عمیق

 

می کشم. هیچ فرقی ندارد که چشم هایم باز باشد یا بسته. سراسر آگاهی و

 

احساسم. هیچ فکر و قضاوتی در ذهنم وجود ندارد. هیچ تعلقی ندارم. آزادِ آزادم. آرامِ

 

آرامم. هیچ ترسی ندارم. چقدر آسمان با آن ابرهای پراکنده زیباست.

 

همه چیز متفاوت است چون ...

 

                            تو وارد شده ای،

 

                                                     خوش آمدی، ... بنده نوازی کردی.

 

کاش عاشق بودم و در همین لحظه فنا می شدم.

 

چقدر این لحظه باشکوه ... و کوتاه است.

 

...

 

افسوس ... باید برگردم ... باز باید با دنیا بجنگم ... شجاع باشم تا بتوانم خوب باشم.

 

باز تو همان معلم سختگیری خواهی بود که امتحان هایت به تازیانه می ماند و من ...

 

همان شاگرد ضعیفِ همیشه مردد که گاهی حتی به کل، ایمانش را از دست می

 

دهد!

 

مرا که به خاطر داری ... من همان بنده سرکش تو هستم که لجوجانه با همه

 

قوانینت مخالفت می کردم ... ببین مهر تو چگونه خاشعم کرده.

 

حالا دیگر فقط مهر نمی خواهم

 

    حالا عشق می خواهم ... عشق

 

       عشقی که با قدرت آن، بدون تردید به تو بگویم:

 

                                                                      لبیک

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 19:31 |

خدایا

مرا دوست داشته باش

این تمام آن چیزی است که از زندگی می خواهم

و این معنای واقعی بهار است برای من

خدایا ...

عمرتان همیشه بهاری

نوروز مبارک

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 23:48 |
سلام

تکه ی نادیده

به سوي تو شناورم ... تکيه زدم به باورم

قنوت درياي تو را ... نشانده ام برابرم

تو قبله ي سجود من ... بهانه ي صعود من

به خلسه هديه مي کني ... تمام تار و پود من

خانه خراب ميشوم ... تشنه به آب ميشوم

گر تو نجاتم ندهي ... غرق سراب ميشوم

تو بال ِ پر گشوندنم ... نبودنت نبودنم

به آسمان رسيدنم ... راز پرنده بودنم

کعبه ي دل گشودم و ... تو آمدي تبر به دست

جان برهنه ام کنون ... جامه ي احرام تو بست

شمع تو ، پروانه منم ... عاقلي ، ديوانه منم

جان تو آبادگرست ... باش که ويرانه منم

در ره عاشقي اگر ... بال و پري بسوزي ام

تکه ي ناديده شوم ... به هستي ات بدوزي ام

ندا کشاورز

این ترانه بسیار زیبا رو دوست عزیزم ندا کشاورز برام سروده برای تولدم همینجا ازش تشکر می کنم و امیدوارم شاهد موفقیت و شادی زندگیش باشم

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 18 اسفند1386 و ساعت 13:50 |
خدا سلام

دهم اسفند سال ۵۷ ساعت ۴ بعد از ظهر در بیمارستان بابک تهران متولد شدم

چرا؟     نمی دانم.

قراره چکار کنم؟      نمی دانم.

از این دنیا چی می خوام؟     اونم نمی دانم. نمی دانم ... نمی دانم.... نمی دانم هزاران سوال و فقط یک جواب: نمی دانم

اصلا چرا به این چیز ها فکر می کنم؟.... چرا این سوالات برام اینقدر مهمن؟ .... من نه فیلسوفم، نه تحصیلکرده، نه عارف و نه چیزی بیشتر از یه آدم عادی اما چرا این سوالات اینقدر توی ذهنم جولان می دن؟

کجائی؟ نمی شنوی صدامو؟ اسمتو اول این پست ننوشتم. باهات قهرم! دلتنگتم ! نمی بینی اشکامو؟

دلشو ندارم الان اسمتو اون بالا می نویسم.

می بینی وبلاگم هم مثل من یه جزیره است. هیچکس نیست. فقط تو هستی  

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 23:34 |